رضا قليخان هدايت

862

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له مرا هر زمان درد بر درد و آنگه * نه روى فغانى نه سامان آهى نه جز حسرت و درد شغلى و كارى * نه جز ناله و آه رويى و راهى ز دنيا بكنجى قناعت نموده * نه جوياى مالى نه در بند جاهى پس آنگه ز جهال اين شهر بر من * بهر لمحه‌اى حمله آرد سپاهى رباعيات هر نيم‌شبم درد تو بيدار كند * و انديشهء تو در دل من كار كند رحم آر كه درد دل من مىترسم * روزى به چنين شبت گرفتار كند * * * در جستن راز فلك دايره‌وار * اى بس‌كه بگشتيم به سر چون پرگار در كار شكست اين تن چون سوزن * دردا كه نيافتيم سررشتهء كار 231 رضى الدّين خشّاب از فضلاى مشهور بعضى از كاشانش دانند و بعضى از نشابور سبب لقب خشّابى آنكه يكى از اجداد وى هيزم فروختى و سيم اندوختى بعضى او را و رضى الدّين مذكور را واحد دانسته اما گويا دو تن باشند زيراكه سياقشان و ممدوحشان اختلاف دارد ممدوحش شاه غياث الدّين و سخنانش مصنوع و رنگين يك هزار بيت شعر داشته و معاصر كمال الدّين اسماعيل بوده از اوست . اى چو لعل دلبران آتش‌نماى و آبدار * وى چو چشم عاشقان گوهرفشان و لعل‌بار طرفه آب و آتشى مىدارى اندر چشم و دل * كاب تو خورشيد موجست آتشت پروين شرار